تبليغاتX
شــــــــــعــــــــــــــر


شــــــــــعــــــــــــــر

شــــعـــــر

 

 

سلامی چو بوی خوش آشنایی
بدان مردم دیده روشنایی

درودی چو نور دل پارسایان
بدان شمع خلوتگه پارسایی

نمی​بینم از همدمان هیچ بر جای
دلم خون شد از غصه ساقی کجایی

ز کوی مغان رخ مگردان که آن جا
فروشند مفتاح مشکل گشایی

عروس جهان گر چه در حد حسن است
ز حد می​برد شیوه بی​وفایی

دل خسته من گرش همتی هست
نخواهد ز سنگین دلان مومیایی

می صوفی افکن کجا می​فروشند
که در تابم از دست زهد ریایی

رفیقان چنان عهد صحبت شکستند
که گویی نبوده​ست خود آشنایی

مرا گر تو بگذاری ای نفس طامع
بسی پادشایی کنم در گدایی

بیاموزمت کیمیای سعادت
ز همصحبت بد جدایی جدایی

مکن حافظ از جور دوران شکایت
چه دانی تو ای بنده کار خدایی

 

 

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 15:17 توسط ...| |

 

 

غزل زیبایی از سعدی

 

بگذار  تا مقابل  روی تو    بگذریم

دزدیده در   .. شمایل خوب تو  بنگریم

شوق استدر .جدایی و جور است در نظر

هم جور به  .. که طاقت شوقت  نیاوریم

روی ار به روی ما نکنی حکم ازان توست

بازا    که    روی در  قدمانت    بگستریم

مارا    سری است باتو   که گرخلق روزگار

دشمن شوند وسر برود هم بر ان سریم

گفتی    زخاک بیشترند  اهل عشق من

ازخا ک بیشتر  نه   که از خاک  کمتریم

مابا توایم   وباتو   نه ایم   اینت بوالعجب

در حلقه ایم  باتو و   چوون حلفه بر دریم

نه بوی مهر   میشنویم   از تو   ای عجب

نه روی ان که    مهر دگر کس     بپروریم

از دشمنان   برند شکایت     به دوستان

جون دوست دشمن است شکایت کجا بریم

ما خود    نمی رویم   دوان در   قفای کس

آن می بر د   که ما به کمند وی      اندریم

سعدی      تو کیستی که دراین حلقه کمند

چندان    فتاده اند     که ما      صید لاغریم

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 15:12 توسط ...| |

بده آن قوطی سرخاب مرا
 رنگ به بی رنگی ی خویش
روغن ، تا تازه کنم
پژمرده ز دلتنگی خویش
بده آن عطر که میشکین سازم
گیسوان را و بریزم بر دوش
بده آن جامه ی تنگم که کسان
تنگ گیرند مرا در آغوش
بده آن تور که عریانی را
در خمش جلوه دو چندان بخشم
هوس انگیزی و آشوبگری
ه سر و سینه و پستان بخشم
بده آن جام که سرمست شوم
خنی خود خنده زنم
 چهره ی ناشاد غمین
هره یی شاد و فریبنده زنم
وای از آن همنفسی دیشب من ه روانکاه و توانفرسا بود
لیک پرسید چو از من ،‌ گفتم
ندیدم که چنین زیبا بود
وان دگر همسر چندین شب پیش
او همان بود که بیمارم کرد
آنچه پرداخت ، اگر صد می شد
درد ، زان بیشتر آزارم کرد
پر کس بی کسم و زین یاران
غمگساری و هواخواهی نیست
لاف دلجویی بسیار زنند
جز لحظه ی کوتاهی نیست
نه مرا همسر و هم بالینی
که کشد ست وفا بر سر من
نه مرا کودکی و دلبندی
که برد زنگ غم از خاطر من
آه ، این کیست که در می کوبد ؟
همسر امشب من می اید
کاین زمان شادی او می باید
لب من ای لب نیرنگ فروش
بر غمم پرده یی از راز بکش
تا مرا چند درم بیش دهند
خنده کن ، بوسه بزن ، ناز بکش

سیمین بهبهانی

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 18:33 توسط ...| |

 

سنگ گور

ای رفته ز دل ، رفته ز بر ، رفته ز خاطر
بر من منگر تاب نگاه تو ندارم
بر من منگر زانکه به جز تلخی اندوه
در خاطر از آن چشم سیاه تو ندارم
 ای رفته ز دل ، راست بگو !‌ بهر چه امشب
 با خاطره ها آمدهای باز به سویم؟
گر آمده ای از پی آن دلبر دلخواه
من او نیم او مرده و من سایه ی اویم
من او نیم آخر دل من سرد و سیاه است
 او در دل سودازده از عشق شرر داشت
او در همه جا با همه کس در همه احوال
سودای تو را ای بت بی مهر !‌ به سر داشت
من او نیم این دیده ی من گنگ و خموش است
 در دیده ی او آن همه گفتار ، نهان بود
 وان عشق غم آلوده در آن نرگس شبرنگ
مرموزتر از تیرگی ی شامگهان بود
 من او نیم آری ، لب من این لب بی رنگ
دیری ست که با خنده یی از عشق تو نشکفت
اما به لب او همه دم خنده ی جان بخش
مهتاب صفت بر گل شبنم زده می خفت
بر من منگر ، تاب نگاه تو ندارم
 آن کس که تو می خواهیش از من به خدا مرد
 او در تن من بود و ، ندانم که به ناگاه
 چون دید و چها کرد و کجا رفت و چرا مرد
من گور ویم ، گور ویم ، بر تن گرمش
افسردگی و سردی ی کافور نهادم
او مرده و در سینه ی من ،‌ این دل بی مهر
سنگی ست که من بر سر آن گور نهادم


سیمین بهبهانی

نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 12:21 توسط ...| |

 

              حادثه     

 

باز ای حادثه ِی عشق دراین خانه ببار

همچو بیت غزل ِ داغ صمیمانه ببار

به صدای ضربان ِ دل ِمن خورده نگیر

بی دریغ از همه سو بر دل ِ دیوانه ببار

چهره بنما وبه یک جلوه تماشایم کن

آفتابی شو و بی پرده به ویرانه ببار

شعله مستانه به این بیشه بزن مستی کن

در دلم جا کن و چون زلف سرِشانه ببار

درگذار ِ نفسم عطر صنوبر جاری ست

برسرِ سفره ی  ِپاییز بهارانه ببار

نفس ِ روشن ِ یک لحظه ی بارانی باش

باز ای حادثه ی عشق دراین خانه ببار

                

نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 21:0 توسط ...| |

 

 

بنام خدا

سلام

 

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 8:57 توسط ...| |


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست

Bahar-20 بهاربيست